پركن پياله را كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
****************
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
****************
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
****************
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
به اينكه ناله مي كشم از دل كه
آب... آب...
ديگر فريب هم به سرابم نميبرد
(زنده ياد فريدون مشيري)

خيلي دلم ميخواست اولين جمله مطلبم اين باشه كه: آخيش بالاخره تموم شد. تقريباً دو ماه صبر كردم ولي نشد. توي اين مدت چند بار تصميم گرفتم بنويسم ولي دستم به قلم نمي رفت. نه اينكه بهانه اي واسه نوشتن نداشته باشم. اتفاقاً برعكس هواي نوشتن هميشه به سرم مي زد ولي وقتي مي خواستم شروع به نوشتن كنم مي ديدم بغير از دلتنگي هيچ حرفي براي گفتن ندارم و به همون دليلي كه قبلاً هم براتون گفتم از نوشتن منصرف مي شدم.
نمي دونم يادتون هست يا نه كه گفتم حال نمي كنم با بيان كردم ناراحتيام دوستام رنجيده خاطر بشن. هميشه دلم مي خواست حرفي نزنم كه بوي نااميدي بده. تا حالا هم سعي كردم هر كاري كه مي كنم يا هر حرفي مي زنم طوري نباشه كه نااميدي رو به دوستام منتقل كنه. شايد شما هم همين عقيده رو داشته باشين كه بعضي مواقع يه حركاتي از آدم سر مي زنه كه ناخواسته اطرافيان رو دلسرد مي كنه. نه فقط نسبت به خودش بلكه نسبت به زندگي. اما يه سري كارا هستن كه نمي شه اونا رو تو اين قيدوبندا جا داد. مثل گريه كردن.
خيلي از ماها گريه كردن رو اونم تو جمع زياد خوب نمي دونيم. شايد اينكه آدم بايد تو جمع كنترل بيشتري روي احساساتش داشته باشه حرف منطقي باشه ولي اصل گريه كردن خيلي خوبه. من هميشه به دوستام توصيه كردم وقتي كه بغض راه گلوشونو گرفته جلوي اشكاشون رو نگيرن. بذارن راحت اشك چشمشون بياد پايين. خودم همينطوريم. يادم نمياد دلتنگ شده باشمو گريه نكرده باشم. خيلي حال مي ده. يه احساس سبكيِ مطبوعي به آدم دست مي ده. حتماً شما هم تجربشو دارين. هر چقدر هم كه مغرور باشين و گريه كردنو يه نوع ضعف بدونين بازم يه جاهائي بوده كه ديگه نتونستين ادامه بدين، اونوقت بوده كه زدين زير گريه هر قدر دلتون خواسته اشك ريختين، اونقدر كه حس كردين كل آب بدنتون تبديل به اشك شده و اومده بيرون. بعد يهو احساس تشنگي بهتون دست داده. يه ليوان آب خنكِ تگري حتي وسط چلٌه زمستون. و بعد سبكي، اونقدر سبك كه دلتون خواسته پرواز كنين. تو اون لحظات دستاتون رو باز مي كنين، چشاي خيس از بارونتون رو مي بندين، ذهنتون رو از هر چي به غير از شوق پرواز خالي مي كنين و اونوقت... آرامش. آرامش محض.
ارزشش رو داره. حتي اگه اين آرامش كوتاه باشه بازم مي ارزه. امتحان كنين. نذارين دير بشه. نگين سخته. شايد اولش سخت بنظر برسه ولي مثل همه مسائل زندگي تبديل به عادت ميشه. و چه عادت خوبي. عادت راحت گريه كردن. عادت سبك شدن، خالي شدن، پرواز كردن...
به فكرش باشين. ولي اينو يادتون باشه كه ممكنه بعضيا از ديدن اشكاتون ناراحت بشن. پس سعي كنين گريه هاي از سر دلتنگي تون رو فقط يه نفر ببينه. چون فقط و فقط خودشه كه ارزش اين اشكارو مي فهمه. خودتون هم بايد براي احساستون و اشكتون ارزش قائل بشين. يادتون باشه هر كسي و هر چيزي لايق اشك شما نيست. پس قدر اين چشمه زلال رو بدونين و نذارين يه مسئله بي ارزش يا يه فرد بي لياقت اين چشمه زلال رو گل آلود كنه.
يا علي...
خدا رو شكر كه تموم شد.
حتماً مي پرسين چي تموم شد؟ از شما چه پنهون تو اين مدت كه نبودم يه سري مشكلات واقعاً طاقتم رو طاق كرده بودن ولي به لطف خدا تموم شدن. يعني تا حدودي. البته مشكلات هميشه هست و يه جورايي به قول قديميا لازمه زندگيه ولي به شرطي كه قدرت تحمل كردنشم باشه. خودمونيم اگه خدا همين تحملو به آدم نمي داد هممون از فرط سنگيني بعضي از مشكلات پودر مي شديم. حالا نمي خوام بگم كه مشكل من خيلي طاقت فرسا بود ولي بهرحال تا حالا با يه چنين دردسري تو زندگيم مواجه نشده بودم.
مي دونين چيه؟ به نظر من نوع برخورد با مشكلاتي كه تو زندگي پيش مياد به خود آدم مربوط مي شه. يعني خودش بايد تصميم بگيره كه مشكلشو چه جوري حل كنه. حتي بعضي مواقع خودمون مي دونيم كاري كه داريم انجام مي ديم آخرش واسمون شر مي شه ولي با اين حال حاضريم تا تهش بريم جلو. حالا اينجا ديگه به تحمل آدم بستگي داره كه تا چه حد جنبه دردسر رو داشته باشه.
نمي دونم با من هم عقيده اين يا نه، ولي به نظر من يه سري كارا هستن كه از سرتا پاشون دردسر آويزونه ولي ما رو مثل آهنربا جذب خودشون مي كنن. مي خوام بگم با اينكه كه مثل روز روشنه انجام دادن اون كار واسه آدم شر به پا مي كنه ولي با اين حال اون كارو حتي با اشتياق شروع مي كنه. دردسر منم از همين نوعش بود. حالا اينش بمونه كه چي بود و چي شد ولي همين قدر بهتون بگم كه اول كار يعني 5_4 پيش موقعي كه شروع شد، با اينكه سنم زياد نبود ولي مثل روز برام روشن بود كه خيلي دردسر مي كشم و كشيدم.
البته اينكه جريانو كامل براتون نمي گم واسه اينه كه نمي خوام ناراحتتون كنم. يعني خوش ندارم با گفتن مشكلاتم دوستامو ناراحت كنم وگرنه بي تعارف به شماها كاملاً اطمينان دارم. آخه شما كه منو نميشناسين فقط مطالبم رو مي خونين پس خيلي راحت مي تونم خودمو سبك كنم. با خيال تخت. ولي همون طور كه گفتم با عنوان كردن مشكلاتم واسه دوستام حال نمي كنم. حالا يه سري از عزيزام كه منو ميشناسن و مطالبم رو هم مي خونن، جاي خودشونو دارن. شرمنده همشونم. اونا رو هم بعضي مواقع ناخواسته با گفتن مشكلاتم مي رنجونم. ولي واقعاً دست خودم نيست. آخه يه موقع هايي اگه آدم با يكي حرف نزنه دلش منفجر مي شه.
آخرش اينكه به همتون ايمان دارم و مطمئنم اگه ازتون كمك بخوام دست رد به سينم نمي زنين ولي خب دوستاي خوبي دوروبرم هستن كه هميشه منو شرمنده مرام خودشون كردن.
يه خواهش ازتون دارم. براتون گفتم مشكلم تا حدودي حل شده. اون يه كمش به يه چيز كوچيك ولي حياتي احتياج داره. يه معجزه. ازتون مي خوام دعا كنين خدا يه معجزه كوچيك در حد بنده ناچيزي مثل من بكنه. فقط همين.
شرمندم مي كنين.
يا علي

بعد از كلي حرف جدي امروز مي خوام خودموني حرف بزنم. راحت، بي خيال، بدون ترس. ترس از اينكه يه وقت نشه جملاتم بهم بريزه يا اصول نوشتاري رعايت نشن. مي خوام حرف بزنم. فقط همين...
نمي دونم چرا اين اواخر يعني اين دو سه ماه اخير هر وقت مي خوام بي تكلف حرف بزنم ذهنم ميره به سمت بهترين دوستاي دوران زندگيم. دلم مي خواد از اونا بگم، به اونا فكر كنم. باور كنين. اصلاً از همون خط اولي كه نوشتن اين مطلب رو شروع كردم فقط دلم مي خواست به اينجا برسم. شايد دليلش اين باشه كه اونا بي هيچ چشمداشتي بهت خوبي ميكنن. يعني راحتن، بي ادعان، بي غل و غش. در يك كلام: ماه.
من 23 سال از خدا عمر گرفتم. دقيقشو بخوام بگم 22 سال و 6 ماه و 16 روز. هميشه هم بهش بدهكار بودم. خودشم مي دونه.
كرمشو شكر، موفقيتام تو زندگي كم نبوده. همين موفقيتاس كه بهشون مي گم بدهكاري. ولي اين اواخر ديگه منو واقعاً شرمنده كرد. نمي دونم چه جوري شد كه هلم داد وسط چند تا آدمي كه واقعاً خودمو لايقشون نمي دونم.اينو بي تعارف مي گم،به خودش قسم.دليلم دارم.به هر كدومشون كه نگاه مي كنم مي بينم يه سر و گردن از من بالاتره. هر وقت خواستم معرفت بذارم ديدم يكي پيش دستي كرده. نمي خوام در موردشون غلو كنم.به خدا عين حقيقته.خودشون مي دونن كه از چي حرف مي زنم. شايدم فقط اونا باشن كه حرفام رو درك مي كنن. آخه مي دونين؟ وقتي آدم تو يه چنين جمع هايي باشه به يه معرفتي ميرسه كه رسيدن بهش تو زندگي معمولي خيلي سخته.
حكمت خدا رو مي بيني؟ اگه بخواد، آتيش و پنبه رو كنار هم مي شونه. من به خون يكي از بهترين دوستام كه تو همين جمع هست تشنه بودم. البته همش در اثر سوءتفاهم بود. يعني راستيتش بدبيني من نسبت به اون بود. حامد جان شرمنده. مي دونم كه بزرگوارتر از اين حرفايي ولي مي خوام در حضور همه اونايي كه اين نوشته ها رو مي خونن چه دوستاي قديمي و چه دوستاي تازمون، ازت معذرت بخوام. منو ببخش. مي گفتم، در يك كلام سايه همو با تير مي زديم. ولي باور كنين اين 15 روزي كه نديدمش به اندازه يه عمر پر از سختي، عذاب كشيدم. دلم واسه همشون يه ذره شده. اول از همه واسه آبجي كوچيكه، Dj، سيريش، ATAK و...
البته كم و بيش با هم ارتباط داريم. تلفن، چت، حتي دو سه تامون همديگه رو تو اين ايام تعطيل دائم مي بينيم. ولي اينا هيچ كدومشون جمع شدن 17 نفر دور هم نمي شه. به خدا حاضر نيستم و نيستيم حتي يك ثانيه از لحظاتي رو كه با هميم، با هم مي خنديم، با هم شاديم و حتي با هم گريه مي كنيم رو با تموم دنيا عوض كنيم.
راستي ما واسه گروهمون اسمم گذاشتيم، يه مشت دزد.
حالا چرا يه مشت دزد، خودش كلي داستان داره. نه اينكه سر انتخاب اين اسم كلي دردسر كشيده باشيم. نه. اتفاقاً خودش اومد. ولي قضيش يه كم مفصله كه حالا اگه بعداً فرصت شد بهتون مي گم. كه اصلاً چي شد ما كنار هم جمع شديم. اين واسه دانشجوهايي كه تازه تحصيلشونو شروع كردن تجربه مفيدي مي تونه باشه.
فكر كنم بعد از اينهمه تعريف كردن از اين بروبچه ها معرفي كردنشون خالي از لطف نباشه. ولي قبلش بگم كه اونا تو ذهن من هيچ ترتيب و اولويتي ندارن. ولي مجبورم واسه معرفي كردنشون اونا رو بترتيب اسم ببرم.
حامد، نيما، محسن، علي، امير، آرمين، نويد، زهرا، فرناز، نيلوفر، سميرا، ريحانه، بهار، فهيمه، مريم و هدي.
اينا بزرگترين بدهكاري من به خدا هستن. تنها بدهي كه دلم نمي خواد هيچ وقت اونو با خدا تسويه كنم.
اميدوارم اگه تا حالا اينجوري به خدا بدهكار نشدين بهمين زوديا لذتشو بچشين. لذت بودن در كنار چند تا آدم خيلي خوب. لذت بودن در كنار يه مشت دزد.
يا علي
«يك دعاي زيبا» Beautiful Pray
از خدا خواستم عادتهاي زشتم را ترك بدهد.
.I asked God to take away my habit
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها كني.
God said, no It is not for me to Take away, but for You to give it up
از خدا درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
I asked god to make my handicapped child whole
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است. جسم هم كه موقت است
God said, no His spirit is whole, his Body is only temporary
از خدا خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
I asked god to grant me patience
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است عطا كردني نيست، آموختني است
God said, no Patience is a byproduct of Tribulation. It isn t granted, it is learned

به خداوند گفتم: مرا خوشبخت كن .
I asked god to give me happiness
فرمود: نعمت از من، خوشبخت شدن از تو.
God said, no I give you blessings, happiness is up to you
از خداوند خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
I asked god to spare me pain
فرمود: رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديكترت ميكند.
god said, no. suffering draws you apart from worldly cares and brinys you closer to me
از خداوند خواستم روحم را رشد دهد.
I asked god to make my spirit grow
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس مي كنم تا بارور شوي.
God said , no. you must grow on your own! But I will prune you to make you fruit ful
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت ببرم.
I asked god for all thinys that I might enjoy life
فرمود : براي اين كار من به تو «زندگي» داده ام.
God said, no. I will give you life, so that you may enjoy all things
از خدا خواستم كمكم كند همان قدر كه او مرا دوست ميدارد من هم ديگران را دوست بدارم.
I asked god to help me love o thers, as much as he loves me.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد!
God said: A hah, finally you have the idea

در اين اتاق ساكت تاريك،
هرگاه، من نگاه تو را شعر مي كنم؛
نوري، به تاروپود هوا، رنگ مي زند
از تاج آفتاب خدا، زرنگارتر!
ديوانگي ست، ــ دانم ــ ديوانگي، كه بخت،
از سوي تو، نويد اميدي نمي دهد.
در اين اتاق غمگين ،
اما
من، هر نفس به مهر تو اميدوارتر!
يك روز،
بيگمان،
خواهد رسد دمي كه برآيم بر آسمان،
ــ كاي آفريدگار!
در اين اتاق كوچك!
در اين دل شكسته نااستوار، آه،
عشقي است از بناي جهان استوارتر!
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

روح تو اغلب ميدان نبردي است كه در آن عقل و منطق با شوق در جنگ و ستيزند.
و درياب كه عقل سكان و عشق بادبان كشتي روح توست.
اگر سكان يا بادبان كشتي تو بشكند، يا دستخوش امواج و تلاطم دريا خواهي شد و يا در وسط اقيانوسي بي حركت بر جاي خواهي ماند.
اگر عقل به تنهايي در وجودت فرمانروا شود، تو را زندان و زنجير خواهد بود، و عشق اگر در سايه عنايت عقل نباشد شعله اي است كه خود را خاكستر خواهد كرد.
پس بگذار كه روح تو عقل را تا عرش عشق تعالي بخشد، تا او نيز بتواند به شادي آواز سر دهد.
و بگذار روح تو شعله عشق را با عقل هدايت كند تا عشق با رستاخيز روزانه اش هر بامداد همچون ققنوس آتش زاد از خاكستر وجود خويش بال به آسمان كشد.
شايسته آن است كه منطق و شوق يا عقل و عشق همچون دو ميهمان عزيز در خانه دلت با هم زندگي كنند.
بيگمان تو ميهماني را گرامي تر از ميهمان ديگر نخواهي داشت زيرا، هر كس به يكي از اين دو عنايت بيشتر كند، مهر و ايمان هر دو را از دست خواهد داد.
هنگامي كه در ميان تپه ها در سايه سپيدارها مي نشيني و در فضاي امن و آرامش مزارع و چمنزارهاي دوردست سهيم مي شوي، بگذار قلبت در سكوت بگويد كه«خداوند در سرير عقل نشسته است».
و هنگامي كه طوفان از راه مي رسد و بادهاي سخت جنگل را مي لرزاند و رعد و برق از شكوه و عظمت آسمان حكايت مي كند، بگذار قلبت با هيبت و هراس بگويد، «خداوند در طوفان عشق حركت ميكند».
و چون تو نيز نسيمي از سپهر خداوندي و برگي از جنگل الهي هستي، بايد كه در عقل ساكن باشي و در شوق حركت كني.
