بعد از كلي حرف جدي امروز مي خوام خودموني حرف بزنم. راحت، بي خيال، بدون ترس. ترس از اينكه يه وقت نشه جملاتم بهم بريزه يا اصول نوشتاري رعايت نشن. مي خوام حرف بزنم. فقط همين...
نمي دونم چرا اين اواخر يعني اين دو سه ماه اخير هر وقت مي خوام بي تكلف حرف بزنم ذهنم ميره به سمت بهترين دوستاي دوران زندگيم. دلم مي خواد از اونا بگم، به اونا فكر كنم. باور كنين. اصلاً از همون خط اولي كه نوشتن اين مطلب رو شروع كردم فقط دلم مي خواست به اينجا برسم. شايد دليلش اين باشه كه اونا بي هيچ چشمداشتي بهت خوبي ميكنن. يعني راحتن، بي ادعان، بي غل و غش. در يك كلام: ماه.
من 23 سال از خدا عمر گرفتم. دقيقشو بخوام بگم 22 سال و 6 ماه و 16 روز. هميشه هم بهش بدهكار بودم. خودشم مي دونه.
كرمشو شكر، موفقيتام تو زندگي كم نبوده. همين موفقيتاس كه بهشون مي گم بدهكاري. ولي اين اواخر ديگه منو واقعاً شرمنده كرد. نمي دونم چه جوري شد كه هلم داد وسط چند تا آدمي كه واقعاً خودمو لايقشون نمي دونم.اينو بي تعارف مي گم،به خودش قسم.دليلم دارم.به هر كدومشون كه نگاه مي كنم مي بينم يه سر و گردن از من بالاتره. هر وقت خواستم معرفت بذارم ديدم يكي پيش دستي كرده. نمي خوام در موردشون غلو كنم.به خدا عين حقيقته.خودشون مي دونن كه از چي حرف مي زنم. شايدم فقط اونا باشن كه حرفام رو درك مي كنن. آخه مي دونين؟ وقتي آدم تو يه چنين جمع هايي باشه به يه معرفتي ميرسه كه رسيدن بهش تو زندگي معمولي خيلي سخته.
حكمت خدا رو مي بيني؟ اگه بخواد، آتيش و پنبه رو كنار هم مي شونه. من به خون يكي از بهترين دوستام كه تو همين جمع هست تشنه بودم. البته همش در اثر سوءتفاهم بود. يعني راستيتش بدبيني من نسبت به اون بود. حامد جان شرمنده. مي دونم كه بزرگوارتر از اين حرفايي ولي مي خوام در حضور همه اونايي كه اين نوشته ها رو مي خونن چه دوستاي قديمي و چه دوستاي تازمون، ازت معذرت بخوام. منو ببخش. مي گفتم، در يك كلام سايه همو با تير مي زديم. ولي باور كنين اين 15 روزي كه نديدمش به اندازه يه عمر پر از سختي، عذاب كشيدم. دلم واسه همشون يه ذره شده. اول از همه واسه آبجي كوچيكه، Dj، سيريش، ATAK و...
البته كم و بيش با هم ارتباط داريم. تلفن، چت، حتي دو سه تامون همديگه رو تو اين ايام تعطيل دائم مي بينيم. ولي اينا هيچ كدومشون جمع شدن 17 نفر دور هم نمي شه. به خدا حاضر نيستم و نيستيم حتي يك ثانيه از لحظاتي رو كه با هميم، با هم مي خنديم، با هم شاديم و حتي با هم گريه مي كنيم رو با تموم دنيا عوض كنيم.
راستي ما واسه گروهمون اسمم گذاشتيم، يه مشت دزد.
حالا چرا يه مشت دزد، خودش كلي داستان داره. نه اينكه سر انتخاب اين اسم كلي دردسر كشيده باشيم. نه. اتفاقاً خودش اومد. ولي قضيش يه كم مفصله كه حالا اگه بعداً فرصت شد بهتون مي گم. كه اصلاً چي شد ما كنار هم جمع شديم. اين واسه دانشجوهايي كه تازه تحصيلشونو شروع كردن تجربه مفيدي مي تونه باشه.
فكر كنم بعد از اينهمه تعريف كردن از اين بروبچه ها معرفي كردنشون خالي از لطف نباشه. ولي قبلش بگم كه اونا تو ذهن من هيچ ترتيب و اولويتي ندارن. ولي مجبورم واسه معرفي كردنشون اونا رو بترتيب اسم ببرم.
حامد، نيما، محسن، علي، امير، آرمين، نويد، زهرا، فرناز، نيلوفر، سميرا، ريحانه، بهار، فهيمه، مريم و هدي.
اينا بزرگترين بدهكاري من به خدا هستن. تنها بدهي كه دلم نمي خواد هيچ وقت اونو با خدا تسويه كنم.
اميدوارم اگه تا حالا اينجوري به خدا بدهكار نشدين بهمين زوديا لذتشو بچشين. لذت بودن در كنار چند تا آدم خيلي خوب. لذت بودن در كنار يه مشت دزد.
يا علي