پركن پياله را كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
****************
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
****************
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
****************
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
به اينكه ناله مي كشم از دل كه
آب... آب...
ديگر فريب هم به سرابم نميبرد
(زنده ياد فريدون مشيري)
