عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

روح تو اغلب ميدان نبردي است كه در آن عقل و منطق با شوق در جنگ و ستيزند.
و درياب كه عقل سكان و عشق بادبان كشتي روح توست.
اگر سكان يا بادبان كشتي تو بشكند، يا دستخوش امواج و تلاطم دريا خواهي شد و يا در وسط اقيانوسي بي حركت بر جاي خواهي ماند.
اگر عقل به تنهايي در وجودت فرمانروا شود، تو را زندان و زنجير خواهد بود، و عشق اگر در سايه عنايت عقل نباشد شعله اي است كه خود را خاكستر خواهد كرد.
پس بگذار كه روح تو عقل را تا عرش عشق تعالي بخشد، تا او نيز بتواند به شادي آواز سر دهد.
و بگذار روح تو شعله عشق را با عقل هدايت كند تا عشق با رستاخيز روزانه اش هر بامداد همچون ققنوس آتش زاد از خاكستر وجود خويش بال به آسمان كشد.
شايسته آن است كه منطق و شوق يا عقل و عشق همچون دو ميهمان عزيز در خانه دلت با هم زندگي كنند.
بيگمان تو ميهماني را گرامي تر از ميهمان ديگر نخواهي داشت زيرا، هر كس به يكي از اين دو عنايت بيشتر كند، مهر و ايمان هر دو را از دست خواهد داد.
هنگامي كه در ميان تپه ها در سايه سپيدارها مي نشيني و در فضاي امن و آرامش مزارع و چمنزارهاي دوردست سهيم مي شوي، بگذار قلبت در سكوت بگويد كه«خداوند در سرير عقل نشسته است».
و هنگامي كه طوفان از راه مي رسد و بادهاي سخت جنگل را مي لرزاند و رعد و برق از شكوه و عظمت آسمان حكايت مي كند، بگذار قلبت با هيبت و هراس بگويد، «خداوند در طوفان عشق حركت ميكند».
و چون تو نيز نسيمي از سپهر خداوندي و برگي از جنگل الهي هستي، بايد كه در عقل ساكن باشي و در شوق حركت كني.
